روایت خسرو معتضد از نوروز

 

خسرو معتضد متولد سال ۱۳۲۱ است و برای همین با بسیاری از آداب و رسوم قدیم از نزدیک برخورد داشته. یکی از این آداب و رسوم ایام عید، لحظه تحویل سال و نوروز است که وقتی از او می خواهیم از آن دوران برای ما بگوید با کمال میل استقبال می کند و برمی گردد به گذشته، به همان دورانی که به گفته خودش با آن خیلی خوش است و سیر و سیاحت می کند.

حال و هوای عید نوروز در تهران قدیم چه جوری بود؟

آقای معتضد شما متولد سال ۱۳۲۱ هستید. نوروزها و تحویل سال های زیادی را پشت سر گذاشته اید. شما از چه سالی نوروز را به خاطر می آورید؟

– از حدود سال ۱۳۲۵ تقریبا عیدهای نوروز را به یاد می آورم. دیگر از سال ۱۳۲۶ به شکل کامل یادم هست.

مثلا مراسم توپ در کردن در ایام قدیم هم چیزی در خاطرتان مانده؟

– توپ در کردن روز عید را به یاد نمی آورم. آن زمان ها بیشتر درماه رمضان این کار را انجام می دادند. چون رسانه جمعی وجود نداشت، برای اینکه مردم را از زمان سحر و افطار مطلع کنند توپ در می کردند. شاید منظور شما آن زمان هایی است که مردم از زیر توپ مروارید عبور می کردند. درباره این توپ روایت های زیادی وجوددارد. یکی از این روایت ها این است زمانی که بندرعباس به وسیله شاه عباس در سال ۱۶۲۵ آزاد شد این توپ را از آنجا آوردند و برای پرتغالی ها بوده. این توپ بزرگ نظامی را در میدان ارگ قدیم، روبروی نقارخانه قدیم گذاشته بودند که بعدها به محوطه ساختمان وزارت خارجه در شمال میدان مشق تهران منتقل شد.

دخترها تا حدود ۱۳۱۱-۱۳۱۰ درست در لحظه تحویل سال به میدان ارگ می رفتند و از زیر توپ رد می شدند و اعتقاد داشتند در زمان سال تحویل اگر الز زیر این توپ رد شوند حتما در همان سال بخت شان باز خواهد شد و این شعر را می خواندند: ای توپ تن طلایی/ از غم بده رهایی/ بختی جوون و نون دار/ روزی بکن ز جایی/ ای توپ چاره ها کن/ کارم گره گشتا کن/ صدتا گره به هر نخ/ من می زنم، تو وا کن اما تا جایی که به یاد دارم در زمان ما برای اعلام تحویل سال، نقاره می زدند. رسم زیبایی بود که از دوران ناصرالدین شاه آغاز شد. وقتی قزاقخانه ساخته شد در بالای آن نقاره می زدند و صدای آن در کل شهر می پیچید.

دیگر چه تصویرهایی از عید بچگی های تان به خاطر دارید؟

– چند هفته به عید مانده مادرم شروع می کرد به سبز کردن گندم که من خیلی دوست داشتم. سفره هفت سین هم می انداختیم. غیر از سبزه و سیب و سیر و سماق و سکه و این چیزها، مادرم در سفره هفت سین نان، پنیر، شمع، تخم مرغ رنگ کرده، گلدان سنبل و نرگس و فال حافظ هم می گذاشت. در زمان تحویل سال یک مقدار برنج یا گندم یا پول نقره و طلا هم در دست می گرفتیم. عید نوروز عید کشاورزی است.

اصلا سبز کردن گندم و گذاشتن آن بر سر سفره هفت سین نشانه کشاورزی است. در آن زمان زمستان سوز و سرمای وحشتناکی داشت و مثل الان نبود. برف می آمد و یخبندان می شد. برای همین وقتی عید می آمد با خودش گرما را هم می آورد و برای ما لذتبخش بود چون وسایل گرمایشی مناسبی هم وجود نداشت و به همین دلیل سرما که می رفت، شادی و برح بخشی هم با عید می آمد.

قصه و روایتی هم درباره عید برایتان تعریف می کردند؟ مثلا عمو نوروز آن موقع هم بود؟

– درباره عیدنوروز روایت ها و داستان های متعددی وجوددارد. افسانه ای بود که می گفتند زمین روی شاخ گاو می چرخد، آن گاو هم روی گردن یک ماهی بزرگ ایستاده و اهی هم در وسط دریای ظلمات است. می گفتند سر ۳۶۵ روز به گاو اجازه می دهند که زمین را از این شاخ به آن شاخ بیندازد. می گفتند زمانی که گاو دارد زمین را شاخ به شاخ می کند یک تخم مرغ را روی آیینه بگذارید یا یک نارنج را داخل کاسه آب قرار بدهید، تکان می خورد. ما هم این کارها را انجام می دادیم و ساعت ها به آن نگاه می کردیم تا ببینیم این اتفاق بالاخره می افتد یا نه. افکار کودکانه و شیرینی بود. ما با این افسانه و اسطوره ها بزرگ شدیم.

آن وقت ها چه چیزی عیدی می گرفتید؟ آن موقع هم پول عیدی می دادند؟

– عیدی ما یک قرانی، ۵ قرانی و ۱۰ قرانی بود. اسکناس هایی که رنگ شان تقریبا بین قهوه ای و سرخ بود. بوی خوبی هم داشتند. از آن دست بوهایی که هیچ وقت از مشامم نمی رود و آن را خیلی دوست داشتم. کمکم که بزرگ شدیم این عیدی ها تبدیل به یک تومانی شدند. گاهی هم سکه های یک قرانی می گرفتیم که تا زمان دکتر مصدق این سکه ها نقره بودند اما بعد از مدتی که ایران محاصره و تحریم شد، این سکه ها تبدیل به نیکل شدند.

حاجی فیروز در آن زمان ها هم همینطور بود؟ یعنی در خیابان ها می چرخیدند و از مردم پول می گرفتند؟

– درباره حاجی فیروز و چهره سیاه، لباس و شعری که می خواند روایت های زیادی وجود دارد. یکی از این روایت ها این است که حاجی فیروز یک غلام سیاه پوست است. از دوران بسیار قدیم آوردن غلام از آفریقا درتمام دنیا جاری بوده. در ایران هم غلام می آوردند. آنها غلامان را برای کارهای کشاورزی و بردگی می آوردند و دختران سیاه پوست را هم به دربارها می بردند.

زمانی که آنها حرف زدن فارسی یاد می گرفتند آن را به شکل شیرینی ادا می کردند که برای ایرانی ها جالب بود. حتی ناصرالدین شاه یک کنیز سیاه پوست داشت که با او ازدواج می کند و می گوید می خواهد بداند زن سیاه پوست چطور زنی است. ایرانی ها در کل با سیاه پوست ها رفتار خیلی خوبی دارند و اصلا نژادپرست نیستند و حتی با آنها ازدواج هم می کردند.کم کم این غلامان سیاه پوست با لحن شیرینی کحه داشتند نماد آدم های انتقادی را پیدا کردند. اربابش یک آدم سختگیر،بداخلاق و خسیس است و او مسخره اش می کند و عیب هایش را می گوید. حاجی فیروزها در روزهای عید می آمدند و با موسیقی، ضرب و آهنگ می زدند و می رقصیدند که به آنها پیش آهنگ های نوروز می گفتند.

 

برای عید آداب و رسوم خاصی هم داشتید؟ چیزی که با الان متفاوت باشد؟

– روز عید که می شد حتما باید به حمام می رفتیم. نمی دانید زمان عید، حمام ها چه خبر می شد. باید ساعت ها می نشستیم تا نوبت ما می شد و تازه به کیسه کشی و صابون کشی می رسید. یکی از برنامه های جالب ما سینما رفتن بود و حتما باید سینمای لاله زار می رفتیم. در تهران شاید حدود ۵۰ سینما بود و آنها ۳۰ تا ۴۰ فیلم پخش می کردند. هر هفته هم عوض می شد. تهران در آن زمان خیلی کوچک بود. شمال اش خیابان تخت جمشید (طالقانی)، جنوب اش خیابان مولوی، شرق اش خیابان شهباز (هفتده شهریور) و غرب آن به خیابان ۳۰ متری می رسید.

خودتان کجا می نشستید؟

– ما آن زمان ها خانه مان میدان فوزیه (امام حسین) بود. درشکه سوار می شدیم و نیم ساعت بعد خیابان استانبول بودیم. زمان جوانی ما کلا خیابان لاله زار برای گردش در زمستان ها خوب بود و تابستان ها مردم برای گردش به سر پل تجریش می رفتند و معمولا در آنجا بستنی می خوردند. همه همدیگر را درهمین مکان ها می دیدند و برای همین اکثرا همدیگر را می شناختند.

غیر از این کارها در ایام عید، یک ماشین دودی بود که اسباب بازی زمان بچگی مان به حساب می آمد. یکی دو روز به سال تحویل مانده با پدرم سوار ماشین دودی می شدیم و به حرم شاه عبدالعظیم می رفتیم. ماشین دودی آن زمان دو ایستگاه داشت. نقطه آغاز این خط نزدیک خیابان دروازه خراسان (میدان قیام و پارک کوثر فعلی) و نقطه پایانی اش جلوی در شاه عبدالعظیم بود که دیگر سال ۱۳۳۰ این راه آهن تعطیل شد.

کارهایی مثل خرید لباس عید توی برنامه تان نبود؟

– پدر من پزش و سرهنگ ارتش بود. درآمد خیلی بالایی نداشت اما دستش به دهانش می رسید. برای همین از نظر تامین لباس مخصوصا لباس شب عید مشکلی نداشتیم و تا جایی که می شد هر سال و البته شده بود هر دو سال یک بار، لباس عید می خریدیم. پدرم دوست داشت که لباس های خیلی خوب بپوشیم. آن زمان نوع لباس و پارچه و مارک زیاد نبود و …

بیشتر چی می پوشیدید؟

– لباس عید کت و شلوار بود و ما هم همان را تهیه می کردیم. لذت پوشیدن لباس عید را با هیچ چیز نمی شود عوض کرد. من گذشته ها را خیلی دوست دارم. با گذشته خیلی خوش هستم و در آن سیر و سیاحت می کنم. برای همین عیدهای نوروز هیچ وقت تهران نیستم. چون می روم به گذشته و دلم طاقت نمی آورد در تهران بمانم.

 

هفته نامه تماشاگران امروز – آزاده باقری

نمایش مقاله‌های بیشتر
مقاله‌ها بیشتر بر اساس تهران شناسی
مقاله‌های بیشتر در خاطرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این مقاله را هم بخوانید

تور تهران شناسی تست

زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری در سال‌های تلخ انزوا، به نگارش خاطراتی پرداخت که در سال ۱۳…